آیه‌های سپید پیامبری خاکستری

طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب با موضوع «از دیگران» ثبت شده است

دریغ احمد، یگانهٔ روزگار!

دوشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ۰۱:۵۴ ب.ظ

امیر گفت: «دریغ احمد، یگانهٔ روزگار! چنو کم یافته می‌شود.» و بسیار تأسّف خورد و توجّع نمود و گفت: «اگر باز فروختندی ما را هیچ ذخیره از وی دریغ نبودی.» بونصر  گفت: «این بنده را این سعادت بسنده است که در خشنودی خداوند گذشته شد.» و به دیوان آمد و یک دو ساعت اندیشه‌مند بود و در مرثیه او قطعه‌یی گفت، در میان دیگر نسختها بشد، مرا این یک بیت به یاد بود: «یا ناعیا بکسوف الشّمس و القمر  / بشّرت بالنّقص و التّسوید و الکدر.» (ای که خبر بد و ناگوار پنهان شدن و گرفتگی مهر و ماه را دادی، ترا مژده باد بکاستن و سیاه گردانیدن و تیره شدن) 

و به مرگ این محتشم شهامت و دیانت و کفایت و بزرگی بمرد. و این جهان گذرنده دار خلود نیست و همه برکاروانگاهیم و پس ِ یکدگر می‌رویم. هیچ‌کس را این‌جا مقام نخواهد بود. چنان باید زیست که پس از مرگ، دعای نیک کنند. 


تاریخ بیهقی

  • محمّد نقیان

با پنجره‌ای که بسته شد، کور شدیم

دوشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۴۸ ق.ظ

با پنجره‌ای شیفتهٔ نور شدیم

با پنجره‌ای که بسته شد کور شدیم

با یک فنجان چای رسیدیم به هم

با یک فنجان قهوه ز هم دور شدیم


بیژن ارژن

  • محمّد نقیان

هبه

يكشنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۶، ۰۳:۴۵ ب.ظ

شعری که ماه پیش سیّدرضا حسینی‌پور عزیزم بهم هدیه داد. شرمنده اویم که دستم به قلم نمی‌رود!




"ما چون دو دریچه، روبروی هم"٭

عمریست که دل سپرده‌‌ایم ای دوست

زین دخمه‌ی تنگ، با چراغ دل 

ره گرچه برون نبرده‌ایم ای دوست


دوریم و ملال و خستگی دور است

از دست و زبان قصه‌مان، دیریست

ماییم دو همنوای در غربت

هرچند که روزگار دلگیریست


هرچند که پای بسته‌ام از تو

زندانی نای سال‌ها مانده

چون مرغ قفس‌گرفته، از پرواز 

شوقی است مرا به بال‌ها مانده


بنشین که مگر، ز بغض بنشانی

یک چند گلوی زخم دارم را

بیرون بکشی از این تب، این تردید

سودازده‌ی خزان، بهارم را


مگذار که با تو، با تو بگذارم

سر بر سر شانه‌ی سکوت ای دوست

لب واکن و زخم کهنه را بردار

از سینه‌ی این کویر لوت ای دوست

#سیدرضا_حسینی_پور 


▫️پی‌نوشت:

٭ ما چون دو دریچه روبروی هم

  آگاه ز هر بگو مگوی هم...

  #مهدی_اخوان_ثالث


  • محمّد نقیان

 

در این عالم جهت نظاره آمده بودم و هر سخنی می شنیدم بی سین و خا و نون،  کلامی بی کاف و لام و الف و میم؛ و از این جانب سخنها می شنیدم. می گفتم ای سخن بی حرف! اگر تو سخنی پس اینها چیست؟ گفت: نزد من بازیچه. گفتم: پس مرا به بازیچه فرستادی؟ گفت: نی تو خواستی، خواستی تو که ترا خانه ای باشد در آب و گل و من ندانم و نبینم.

 

جناب آقای پروفسور شمس‌الدّین محمّد تبریزی

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۰ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۳۷
  • محمّد نقیان