آیه‌های سپید پیامبری خاکستری

طبقه بندی موضوعی

رفت آن سوار کولی، با خود تو را نبرده...

پنجشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۶، ۰۳:۰۱ ب.ظ

کولی آواز غربتت جز غم روزگار نیست

باز اما بخوان، بخوان، که جز این غمگسار نیست


گاه آواز خواندنت اشک می ریزد از دو چشم

زمزمه هر کجا که هست بی یکی چشمه سار نیست


دامن پاک خاطرت، پهندشتی که هیچ گاه

بی هیا های تاختن زان تکاور، سوار نیست


یاد یار و دیار یار عاقبت می‌کشد تو را

زندگی طرفه تهمتی است در دیاری که یار نیست


چون غزالان خانگی بندی خواجه نیستی

جان آهوی دشت را الفتی با حصار نیست


با گل باغ و بوستان این غریبی تو را رواست

هفت‌رنگ است سبزه‌اش، ساده چون مرغزار نیست


تلخ پرورد کاسنی در دل درّه بوده‌ای

عطر شیرین اطلسی با تنت سازگار نیست


پیکر وحشی بلوط، دور خوش‌تر ز سرو ناز

چشم پیوندشان مدار، کان دو را یک تبار نیست


کولی اینجا چه می‌کنی؟ که در این غربت غریب

ماندنت را قرار نه، مردنت را مزار نیست


زنده‌یاد سیمین بهبهانی


  • محمد نقیان

قد

شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۵:۴۴ ب.ظ

این طرف
بچّه گربه‌ها
فارغ از سر نخی که پیچ می‌خورد به دست و پایشان
با کلاف‌ها به جست و خیز

آن طرف 
که رج به رج
تار و پود لحظه‌هاش، مرگ و زندگی است
شیربچّه‌ها 
با گلوله‌های توپ در ستیز

بچّه‌گربه را که بیش از این مجال عقل نیست
شیربچّه را ولی
جز حماسه، انتظار چیست؟

#محمد_نقیان


پی‌نوشت: روزی نوشته بودم که فوتبالیستی حرف نامربوطی زده بود. 

  • محمد نقیان

هبه

يكشنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۶، ۰۳:۴۵ ب.ظ

شعری که ماه پیش سیّدرضا حسینی‌پور عزیزم بهم هدیه داد. شرمنده اویم که دستم به قلم نمی‌رود!




"ما چون دو دریچه، روبروی هم"٭

عمریست که دل سپرده‌‌ایم ای دوست

زین دخمه‌ی تنگ، با چراغ دل 

ره گرچه برون نبرده‌ایم ای دوست


دوریم و ملال و خستگی دور است

از دست و زبان قصه‌مان، دیریست

ماییم دو همنوای در غربت

هرچند که روزگار دلگیریست


هرچند که پای بسته‌ام از تو

زندانی نای سال‌ها مانده

چون مرغ قفس‌گرفته، از پرواز 

شوقی است مرا به بال‌ها مانده


بنشین که مگر، ز بغض بنشانی

یک چند گلوی زخم دارم را

بیرون بکشی از این تب، این تردید

سودازده‌ی خزان، بهارم را


مگذار که با تو، با تو بگذارم

سر بر سر شانه‌ی سکوت ای دوست

لب واکن و زخم کهنه را بردار

از سینه‌ی این کویر لوت ای دوست

#سیدرضا_حسینی_پور 


▫️پی‌نوشت:

٭ ما چون دو دریچه روبروی هم

  آگاه ز هر بگو مگوی هم...

  #مهدی_اخوان_ثالث


  • محمد نقیان

چنین که تویی...

سه شنبه, ۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۴۶ ب.ظ

 

به  عبّاس حسین‌نژاد که عزیز است:

 


می‌توان ماه بود
و در خیال برکه‌ای کوچک گنجید
می‌توان گستره‌ای سبز بود
نقش بسته بر چشمان کودکی
می‌توان غزلی بود بالیده در قرن‌ها
و زمزمه شد بر لبان عابری غریب
چنین که تویی
نشسته بر دلِ کوچکم

 

 

  • محمد نقیان

Unknown

شنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۵۶ ب.ظ

تو که سوار بادهایی و
ارّابه‌نشین ابرها
عازمی به فتح کدامین سرزمین
در سینهٔ کدام مرد؟

محمد_نقیان

  • محمد نقیان

کودک‌کشی...

چهارشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۴، ۰۸:۵۸ ب.ظ

 

کودکان سرزمین خسته مرا اگر

سربه‌سر

از کنار مادران

                  به دوش سرد دارها کشیده‌اید

او که صاحب عصاست می‌رسد

وعده خداست:

                        می‌رسد‍!

 

 

=====================

برای میانمار نوشته بودم؛ این روزها که یمن، این روزها که فلسطین...

  • محمد نقیان

 

در این عالم جهت نظاره آمده بودم و هر سخنی می شنیدم بی سین و خا و نون،  کلامی بی کاف و لام و الف و میم؛ و از این جانب سخنها می شنیدم. می گفتم ای سخن بی حرف! اگر تو سخنی پس اینها چیست؟ گفت: نزد من بازیچه. گفتم: پس مرا به بازیچه فرستادی؟ گفت: نی تو خواستی، خواستی تو که ترا خانه ای باشد در آب و گل و من ندانم و نبینم.

 

جناب آقای پروفسور شمس‌الدّین محمّد تبریزی

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۰ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۳۷
  • محمد نقیان

دورادور...

شنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۴، ۰۷:۱۴ ب.ظ

 

 

مثل نور آفتاب

لابه‌لای ابرهای توبه‌تو

خط‌ به‌خط رسیده تا زمین

خنده تو هم

رسیده است

از میان شهرها و دشت‌ها

تا همین سطور واژه‌چین

  • محمد نقیان

برای مادربزرگ...

سه شنبه, ۸ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۲:۰۵ ب.ظ

 

مائیم و دلی و درد و داغی دیگر

خاموشی ماه شبچراغی دیگر

دامانش باغ ما، بهار ما بود

دل را چه کنیم خوش به باغی دیگر

 

 

  • محمد نقیان

یکسالی است تک بیت مانده...

يكشنبه, ۴ آبان ۱۳۹۳، ۰۴:۴۰ ق.ظ

 

ای دست با سخاوت آیینه زارها

عطری بزن به پیرهن بی بهارها

  • محمد نقیان